شعری از مولانا
بشنو از نی چون حکایت می کند از جداییها شکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله من دور نیست لیک چشم و گوش را ان نور نیست
اتشست این بانگ نای و نیست باد هر که این اتش ندارد نیست باد
اتش عشقست کاندر نی فتاد جوشش عشفست کاندر می فتاد
.....
+ نوشته شده در جمعه ۱۰ آبان ۱۳۹۸ ساعت 5:43 PM توسط حانیه
|
خــدایــا...!